باید خودت از خودت بگویی
از روز تولــــــــــدت بگویی

سلام بر مادر ِ بی مزار ...
سلام بر دختِ پیمبر ...
سلام بر همسر ِ حیدر ...
روز میلادتان است ، زبانها قاصر است از وصف ِتان که شما محبوبه ی خدا هستید ...
در این روز ِ جمعه فرزندتان مانند بسیاری از فرزندان مادر از دست داده، بر سر ِ مزارتان آمده اند ، از خدا بخواهید ظهورش را که دل ِ مادران ِ شهدا به ظهور ایشان خوش است ...
هر چه بیشتر می گذرد ، از او ، از شما ، از خدا دور و دورتر می شویم ...خانم جان به فریادمان برس ...
میلادتان شاید تلنگری باشد بر من و مایی که حجاب دنیا مانع دیدن ِ روی زیبایتان و درک حضورتان شده است . دعایمان کنید که سخت محتاج دعایتان هستیم ...
اللهم عجل لولیک الفرج ![]()

نمایشگاه کتاب که بودم رفتم غرفه ی روایت فتح ... طرح روی جلد و عنوان کتاب ، توجهم رو جلب کرد ... رفتم کتاب رو برداشتم هنوز باز نکرده بودم که فروشنده ای که اونجا ایستاده بود شروع کرد به خوندن :
گلای حضرت زهرا ،
همشون سرشار رنجن
همشون سیراب ِ جام ِ
غم کربلای پنجن
همه خسته همه خاکی ،
همه تشنه ی پریدن
چش به راه آسمون و
منتظر برا رسیدن
حتی لیلی حتی مجنون
این جوری عاشق نبودن
خیلی هاشونو میدید
هنوزم بالغ نبودن
بر و بچه های گردان ،
اون شبو فرصت گرفتن
دلاشونو گرفته بود و
دوباره هیئت گرفتن
به اینجا که رسید دیگه نخوند ، گفتم شعرش از شماست ؟ گفت نه ، شاعرش گفته اونایی که تو شلمچه شهید شدند خیلی هاشون گمنامند ، منم مث اونا ...
کتاب رو دیگه باز نکردم ، همون چند بیت دیگه اجازه ی تردید نمیداد ، خریدمش ... اومدم خونه و بعد نماز ، هوس کردم همونجا سر ِ سجاده بخونمش ، دیدم نوشته هر وقت دلت گرفت بخونش ، هر وقت حالی داشتی بخونش و خوندم و اشک ریختم ، روضه ایه برای خودش ...
داستان عاشقای " حضرت زهرا " سلام الله علیها ، داستان ِ عملیات کربلای پنج ، روایت عاشقی ، روایت دعوا بر سرِ سر بند یا زهرا ، داستان تشنگی ها ، داستان ِ زجر کشیدن ها ، داستان ِ بغض کردن ها ، منتظر موندن ها ، روی مین رفتن ها ، فدایی شدن ها ، آسمونی شدن ها ...
اگه نمایشگاه نرفتید ، برای خریدن این کتاب هم که شده برید ، انتشاراتش توی بابله ... خدا حفظ کنه شاعرشو ، اول کتاب میگه :" سن و سالم نذاشت جنگ رو درک کنم . این پاره نوشته ها هم همش از شنیده هاست . من متحیرم که شهدا این همه بزرگی رو از کجا یاد گرفتن ! ؟ "...
برای روزهای دلتنگی ، برای روزهایی که از این دنیا و مردمش ، از خودت آزرده شدی ، از بی وفایی ها، فراموشی ها ، دنیا زدگی ها ... میتونی بری سراغش و بخونیش ..مخصوصا اونایی که سن شون اجازه میده اون روزها رو بیاد بیارن ، مطمئنم اونایی که بودن و جبهه رو دیدن و الان به سختی دارن زندگی رو پیش میبرن ، این کتاب یه روضه ی واقعی میشه براشون ...
آخرش دعا کرده و گفته :
خدایا !
خیلی از جوون مرد های اون روزا ، امروز یا دست ندارن یا پا ، اما بی دست و پا نبودن ، ایستادن و از اعتقادشون دفاع کردن .
موج انفجار ، بدچیزیه ! موجی ، یعنی بعضی وقتا تحمل شنیدن برخورد استکان به نعلبکی رو نداشتن . آره ، موجی اون استکان رو به سمت دیوار پرتاب میکنه و می شکنه ، سر ِ زنش داد می کشه ، دخترش با گریه از اتاق فرار میکنه ، اما به خدا بیشتر از همه خودشه که داغون میشه ،
خدایا ، تو نسبت به همه ی اینا مهربون تر از مادری و من فقط دلم گرفته برای ....
با نفهمی و دل ِ گرفته ام ، رفاقتی میگم ، تنهاشون نذار ، آمین
ا
موسسه فرهنگی هنری حدیث مهتاب
نشانی : بابل ، چهار سوق ، طبقه ی ۳ مجتمع خاتم الانبیا تلفن ۲۱۹۵۴۲۰- ۰۱۱۱ ۰۹۱۱۳۱۳۰۴۶۲
منو با خودت ببر ...
خسته ام ...

کاش نامه می نوشتی به نشـــونی دلامون
چند وقته که میگم این جمعه نوشت ها رو بزارم کنار ، خودمو نمیتونم که گول بزنم . یاد کتاب " کمی دیرتر " که می افتم میفهمم که چیزی بیشتر از یه منتظر زبانی نیستم ...
گفتم " کاش نامه می نوشتی به نشونی دلامون " ولی کدوم دل ؟ دلی که جای تو نیست ؟! ...
کدوم نشونی ؟! ... منی که هر روز رنگ عوض میکنم و یه نشون پیدا میکنم به کدوم نشونی برام نامه بده ،به اسم کی ؟!! ...
از خودم گاهی حرصم میگیره ... باید یه موضوع باز کنم به اسم " داستانهای من و خانم مدیر " هر روز توی مدرسه یه جار و جنجالی داریم با مدیره ی محترمه ... علتش هر چی باشه و هر کی حق داشته باشه ، لازمه اش اینه که یکی کوتاه بیاد ، من خیلی وقته که دیگه آدم کوتاه اومدن نیستم ...
اصلا انگار نقشم عوض شده ، قبلا هم معاون بودم ولی دیگه نه تا این حد !!! ...
دیروز یکی از بچه های 4 سال پیش مدرسه اومده بود دیپلم و مدارکش رو بگیره ، خیلی ناجور اومده بود با سر و شکلی وحشتناک ، با آرایشی غلیظ و موهایی تا کوه قاف بالا برده شده و شال نازکی که از نوک کوه قاف ریخته بود پایین . با یه وضع فلاکت باری اومده بود ... خب از اونجا که منو می شناخت اومد سراغم و پرسید خانم اومدم مدارکم رو بگیرم و این جمله رو انقدر آروم و از روی ترس گفت که اصلا متوجه نشدم .
گفتم: این چه وضعیه اومدی مدرسه ؟
گفت : میخواستم برم سر ِ کار ، گفتم اول بیام دیپلمم رو بگیرم. گفتم این شکلی میان مدرسه ؟ مگه اومدی مهمونی ؟! برو صورتت رو بشور ، موهات رو درست کن ، شالت رو درست بزار سرت تا کارت رو انجام بدیم . اما در تمام مدتی که داشتم حرف میزدم تمام دست و تن و بدنش می لرزید ... یعنی میگم میلرزید و می شنوید ، رعشه به تمام تنش افتاده بود ، یک آن به خودم نهیب زدم : او هوووووی فکر کردی کی هستی ؟! ... ببین چطور به لرزه انداختیش ؟ یعنی چی ؟ ... ولی دیگه کاری نمیتونستم بکنم ... از طرفی واقعا سر و ریختش ناجور بود و نمیشد کارش رو راه بندازم ، از طرفی نمیشد رعشه ی بدنش رو به رخش بکشم و آبی دستش بدم ...
من با این حق الناس ها چطوری باید جواب خدا و پیغمبر و اهل بیتش رو بدم ؟! ...
یه ذره رافت هم چیز بدی نیست ، نه ؟!
اللهم عجل لولیک الفرج ، بلکه ما آدم بشیم ...
از پنجره دفتر داشتم حیاط را نگاه می کردم که یک گروه از دانش آموزان دبیرستانی ( البته با هماهنگی قبلی ) برای بازدید از هنرستان مان در هفته ی مشاغل وارد حیاط شدند . به عنوان معاون فنی هنرستان باید برایشان در مورد انتخاب رشته و تفاوت های دبیرستان و هنرستان های فنی حرفه ای و کار دانش صحبت می کردم .
جو هنرستان و فضای کارگاهی آن معمولا برای دانش آموزان دبیرستانی جالب وجذاب است . کمی فضای نمایشگاهی سالن مدرسه را که دیدند ، آماده شنیدن صحبت هایم شدند از تفاوت های این دو برایشان گفتم و برای آنکه آنها را هم در گیر بحث کرده باشم پرسیدم : "چند نفرتون میخواین برین رشته ریاضی ؟". از آن جمع ِ تقریبا سی نفره ، دو نفر دستشان را بلند کردند . بعد گفتم : "خوب چند نفر رشته تجربی رو دوست دارن ؟" . یک 4 ، 5 نفری دستهایشان را بلند کردند و از این میان 5 نفری هم خودشان را آماده ی رفتن به رشته ی انسانی کرده بودند !
حساب کنید از این جمع سی نفره ، 12 ، 13 نفر میدانستند که علاقمند به چه رشته ای هستند و بقیه بی خیال ، انگار نه انگار بناست انتخاب رشته کنند ، ادامه تحصیل بدهند . از شکل وشمایلاشان چه بگویم ... فکر کنم منتظر بودند تا آخر سال بشود و نمره ها از کوره در بیاید و برگه ی هدایت تحصیلی را دستشان بدهند تا ببینند مشاور برایشان چه رشته ای را در نظر گرفته است !
به راستی برای نسل جوانمان چه اندیشیده ایم ؟!
یادم می آید قبل از آنکه به سن ِ انتخاب رشته برسم ، قبل از انقلاب ، رشته ای بود به نام خانه داری ، دخترهای فامیل و همسایه بعضی هایشان خانه داری میخواندند . خدا وکیلی بد رشته ای هم نبود .حداقل یاد میگرفتند در خانه باید چه کارهایی انجام دهند . در حالیکه میبینم بسیاری از دختران ِ ما از انجام دادن کمترین کار در منزل غافلند و تنها می گویند " بلد نیستم " و خودشان را راحت می کنند ...
به جای این همه ارج و قرب گذاشتن های بی مورد و تو خالی به جوانان، کمی عاقلانه تر به وضعیت تحصیلی ، شغلی و انسانی آنان بیاندیشیم .
پس از شهادت استاد مطهری ، این روز را روز ِ معلم و برای ارزش گزاری به این شغل (عشق ) آن را هفته ی معلم نامیدند . بگذریم که چگونه می توان ارزشهای کیفی یک معلم را به کمیت تبدیل و از این میان فرد ِ نمونه را انتخاب نمود اما جالب تر این است که برای ارج و قرب نهادن بر زن ، بخشنامه ای چند روز پیش داشتیم مبنی بر انتخاب معلم نمونه ی زن فرهنگی !!! یعنی همان آیتم های معلم نمونه اصلی را فقط برای زنان در نظر گرفته بودند بی کم و کاستی . این طرح از آن ِ چه کسی بود و برای پیاده کردنش چقدر از جیب آموزش و پرورش و طرح های پیشنهادی رفت بماند ، اما کمی فکر نکردید دوباره کاری چرا ؟ ! یا لا اقل کمی موارد خاص به ان اضافه می کردید که بگوییم برای " زن " بودنمان حد اقل یک نگاه نو داشته اید ؟
پیشنهاد جناب پناهیان را بخوانید و تفاوت در نوع نگاه را حس کنید :
حجت الاسلام و المسلمین پناهیان با حضور در برنامۀ سمت خدا در پاسخ به این سؤال که «آیا فکر نمیکنید در بعضی یا بسیاری موارد، مادران ما در تربیت فرزندانشان مخصوصاً در تربیت دینی آنها کوتاهی کردهاند؟» گفت: قبل از اینکه بخواهیم مادران محترم را در تربیت فرزندانشان مقصر بدانیم و بگوییم که در کسب آگاهیهای لازم در این زمینه کوتاهی کردهاند، بهتر است ببینیم که آیا آموزش عالی کشور ما رشتهای را به عنوان رشتۀ تحصیلی برای ارج نهادن به مقام مادری تأسیس نموده است که اکثر دختران تمایل داشته باشند در این رشتۀ تحصیلی مشغول به تحصیل شوند؟
تمام حرفم همین بود که ،
ای کسانی که آن بالا بالاها نشسته اید ، جوانانمان هرز میروند ، کمی بجنبید ، باغهای لواسان ، ویلاهای شمال ، گردش های خارج از کشور نوش جانتان ، اما برای طرح هایی که میدهید کمی هم زمان بگذارید ، بخدا ، اخرتی هم هست ، سوال و جوابی هم هست ، در یابد این بچه ها را .
درس هایی که فرصت فکر کردن به بچه نمی دهند ، انتظار نمره و در صد قبولی بالا تحت هر شرایطی ! ، یک بام و دو هوا بودن و بین تعلیم و تربیت گیر کردن و له شدن که بالاخره اول به تربیت بپردازیم و انسان سازی کنیم و یا به داد ِ آموزش برسیم و نخبه پروری و حافظه پروری، کدام مهمتر است ؟ ....
این همه دم از مقام " مادر " میزنیم ، کجا " مادر بودن " را یاد میدهیم ؟! ...
محض خاطر خدا ، بیایید برای دخترانمان هم رشته هایی در نظر بگیرید که به درد زندگی شان بخورد ، و علاوه بر آن به این رشته ها آنقدر ارزش و اعتبار بدهیم که با رغبت جذب آن شوند ، نه آنکه کمترین نمره آورندگان را به سوی این رشته ها سوق دهیم و بر سرشان بزنیم که از این رشته درب و داغان تر نبود که بتوانی بروی .
کاش نیاز سنجی میشد ، کاش میدانستیم که در آینده به چند مهندس و دکتر و حقوق دان و ... نیازمندیم که این همه دختر به سمت این رشته ها هجوم نبرند ، که فکر نکنند تا وارد رشته ی تجربی شدند باید عنوان " دکتر " را یدک بکشند ... که " مادر " بودن اولین اولویت یک دختر برای زندگی اش باشد ...
کاش صدا وسیما کمی برای انتخاب رشته تبلیغ میکرد ، کاش رشته های مهارتی را در اولویت قرار میدادند ، کاش فرهنگ دانشگاه رفتن و دانشجو شدن و مدرک داشتن در بین خانواده ها چنان جا می افتاد تا خانواده ها بدانند نیازی نیست فرزندشان با نمره ی 12 ریاضی و 10 فیزیک حتما باید رشته ی ریاضی بخواند و اگر ثبت نامش نکنند آسمان به زمین نمی رسید و زندگی شان تیره و تارنمی گردد .
بیایید از آموزش عالی بخواهیم به دنبال ایجاد رشته ی " مادری " باشد و دکترا بدهد . چه اشکالی دارد زنی دکترای مادری داشته باشد ؟! ... چه اشکالی دارد زنانی که توانمند هستند ، هم پزشک باشند و هم رشته ی مادری خوانده باشند ؟! ...
هفته ، هفته ی معلم است ... این هفته را به تمام آنانی که به هر نحو مطلبی را آموزش می دهند تبریک می گویم ، چه در سِمتِ رسمیِ شغل معلمی باشند و چه به صورت غیر رسمی تعلیم عشق میدهند و تبریک می گویم به مادرانی که اول معلم بشرند و تبریک می گویم به کسانی که به ما می آموزند درست دیدن و درست شنیدن را ....
این هفته را به تمام کسانی که با آموزش ِ حرفی مرا بنده ی خویش ساختند تبریک عرض نموده از خداوند برایشان سلامتی ، سعادت ، آرامش و سربلندی آرزو می کنم .


